X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1385
فروغ فرخزاد

 

 

پائیز

 

ز چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا نگردد نگاه تب آلودم
این جلوه حسرت و ماتم را

پاییز، ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهی به دل شاعر
سنگین و غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آعوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن ارزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز، ای سرود خیال انگیز
پاییز، ای ترانه محنت بار
پاییز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار


سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1385
فروغ فرخزاد

 

 

 پرواز را بخاطر بسپار

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

 

 


سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد



شب و هوس

در انتظار خوابم و صد  افسوس 

خوابم   به  چشم  باز نمیآید

اندوهگین   و غمزده   می گویم

شاید  ز  روی  ناز  نمی آید

چون  سایه گشته  خواب  و نمی افتد

در  دامهای   روشن چشمانم

 می خواند   آن  نهفته  نامعلوم

در  ضربه های  نبض  پریشانم

مغروق  این جوانی  معصوم 

مغروق  لحظه های  فراموشی

مغروق  این  سلام  نوازشبار

در بوسه  و  نگاه  و همآغوشی

 می خواهمش  در این  شب تنهایی

با  دیدگان   گمشده  در دیدار

  با  درد ‚ درد  ساکت  زیبایی

  سرشار ‚ از  تمامی  خود سرشار

می خواهمش   که بفشردم  بر  خویش

  بر  خویش     بفشرد من  شیدا  را

  بر هستیم   به پیچد ‚  پیچد  سخت

آن  بازوان   گرم و توانا  را

 در   لا بلای    گردن  و  موهایم

گردش  کند   نسیم  نفسهایش

  نوشد   بنوشد  که   بپیوندم

  با  رود   تلخ   خویش  به دریایش

وحشی و  داغ  و پر  عطش و  لرزان

  چون  شعله های  سرکش  بازیگر

  در  گیردم  ‚  به  همهمه ی  در گیرد

خاکسترم   بماند   در بستر

 در آسمان    روشن   چشمانش

  بینم   ستاره های  تمنا  را

 در بوسه های  پر شررش  جویم 

لذات  آتشین  هوسها  را

می خواهمش  دریغا ‚  می خواهم 

می خواهمش   به  تیره   به  تنهایی

 می خوانمش   به  گریه   به  بی تابی

  می خوانمش  به صبر ‚  شکیبایی

لب  تشنه می دود   نگهم   هر دم

  در  حفره های  شب   ‚  شب  بی پایان

  او  آن  پرنده   شاید   می گرید

  بر بام  یک ستاره   سرگردان


جمعه 17 تیر‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد


گریز و درد

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی و طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گقته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نسیتم


دوشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد





اندوه پرست

 

کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشک هایم همچو باران

دانم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعر آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تایستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پائیز بودم


دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد


باد ما را خواهد برد


در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سر سخت و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گوئی منتظرند

لظه ای

و پس از آن هیچ ،

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یم نامعلوم

نگران من تست

ای سراپایت سبز

استهایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد


جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد


جمعه

 

جمعه ساکت

جمعه متروک

جمعه چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعه اندیشه های تنبل بیمار

جمعه خمیازه های موذی کشدار

جمعه بی انتظار

جمعه تسلیم

خانه خالی خانه دلگیر

خانه در بسته بر هجوم جوانی

خانه تاریکی و تصور خورشید

خانه پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ...


پنج‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد




اندوه

 

 

کارون چون گیسوان پریشان دختری

بر شانه های لخت زمین تاب می خورد

خورشید رفته است و نفس های داغ شب

بر سینه های پر تپش آب می خورد

دور از نگاه خیره من ساحل جنوب

افتاده مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر زخون

سر می کشد به بستر عشاق بیگناه

نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس

هر دم ز عمق آن ضجه میکشد

مهتاب می دود که ببیند در این میان

مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد

بر آبهای ساحل شط ، سایه های نخل

می لرزد از نسیم هو سباز نیمه شب

آوای گنگ همهمه ی قورباغه ها

پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب

در جذبه ای که حاصل زیبائی شب است

رؤیای دور دست تو نزدیک می شود

بوی تو موج می زند آنجا  ، به روی آب

چشم تو می درخشد و تاریک میشود

بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق

بشکست و شد به دست و زندان عشق من

در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار

ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من



دوشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد






این شعر و تقدیم میکنم به آسیه خانم امیدوارم که هر کجا هستند موفق باشن





وداع

 

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد، میرقصد اشک

آه ،بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم ، خنده به لب ، خونین دل

میرم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل