X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1385
نیما یوشیج

 

 

 

 

میرداماد

 

میر داماد ، شنیدستم من

که چو بگزید بن خک وطن

بر سرش آمد واز وی پرسید

ملک قبر که :  من رب، من ؟

 

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی ست  بدو داد جوب 

اسطقسات دگر زو متقن 

 

حیرت افزودش از این حرف ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که : زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن

 

آفریننده بخندید و بگفت :

  تو به این بنده ی من حرف نزن 

او در آن عالم هم، زنده که بود

حرفها زد که نفهمیدم من


پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1384
نیما یوشیج

 

این شعر زهره خانم برای هزار و یک شب ارسال کرده که ازش خیلی خیلی ممنونم

 

خداوندا خداوندا

تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

همه گویند:                                                         

عجب این طفل خندان است !!

عجب این طفل شکران است !!

ولی یاران نمیدانند که من                                                 

دریایی از دردم             

                  به ظاهر که چه میخندم ولی اندر سکوتم

                                                                      تلخ

                                                                                   می گریم !


جمعه 15 مهر‌ماه سال 1384
نیما یوشیج




خون سرد

من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پر درد کوهستانیم،

کز بدی بخت، در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا!

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را که یک چیزی خوب و دلکش است ،

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی بدان

 

به به از آنجا که ماوای من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

اندر او نه شوکتی ، نه زینتی

نه تقلید، نه فریب و حیلتی

به به از آن آتش شبهای تار

در کنار گوسفند و کوهسار!

 

به به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهی در رمه :

بانگ چوپانان، صدای های های،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !

زندگی در شهر، فرساید مرا

صحبت شهری بیازارد مرا ...

زین تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرین بروحشت اعصار باد


چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1384
نیما یوشیج

 

 

 

هست شب

 

 

هست شب، یک شب د م کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد   نو باوه ی ابر   از بر کوه

سوی من تاخته است

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را

با تنش گرم،بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته من ماند

به تنم خسته، که می سوزد از هیبت تب ،

هست شب آری شب

 

 

 


پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1384
نیما یوشیج



ققنوس

ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازة جهان
آواره مانده ، از وزش بادهای سرد
برشاخ خیزران
بنشسته است فرد
برگرد او به هرِ سر شاخی پرندگان .

او ناله های گمشده ترکیب می کند
از رشته های پارة صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه
دیوار یک بنای خیالی
می سازد .
از آن زمان که زردی خورشید روی موج


کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم ، شعله خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور .

او آن نوای نادره ، پنهان چنان که هست
از آن مکان که جای گزیده ست ، می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد .
یک شعله را به پیش
می نگرد .

جایی که نه گیاه در آنجاست ، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود ، اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نماید و صبح سفیدشان .
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد .

آن مرغ نغز خوان
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته
اکنون ، به یک جهنم تبدیل یافته
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین .
وز روی تپه
ناگاه چون به جای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه زرنجهای درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ ؟

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ !
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در

 

 


دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1384
نیما یوشیج



قو

 

صبح چون روی می گشاید مهر

روی دریا سرکش و خاموش

می کشد موجهای نیلی چهر

جبه ای از طلای ناب به دوش

صبحگه سرد و تر  در آن دمها

که ز دریا نسیم راست گذر

گل مریم  به زیر شبنمها

شستشو می دهد بر و پیکر

صبحگه، کانزوای وقت و مکان

دلرباینده است و شوق افزاست

بر کنار جزیره های نهان

آن چنان که از گلی دسته

پیش نجوای آبها تنها

وسط سبزه خزه بسته

تنش از سبزه بیشتر زیبا

می دهد پای خود تکان، شاید

که کند خستگی ز تن بیرون

بالهای سفید بگشاید

بپرد در برابر هامون

بپرد تا بدان سوی دریا

در نشیب فضای مثل سحر

برود از جهان خیره ما

بزند در میان ظلمت پر

برود در نشیمن تاریک

با خیالی که آن مصاحب اوست

در خط روشنی چو مو باریک

بیند آن چیزها که در خور قوست

لک ابری که دور می ماند

موجهایی که می کنند صدا

وندر آنجا کسی نمی داند

که چه اشکال می شوند جدا

لیک مرغ جزیره های کبود

در همین دم که او به تنهایی

سینه خالی ز فکر بود و نبود

می کند فکرهای دریایی

نظر انداخته سوی خورشید

نظری سوی رنگهای رقیق

با تکانی به بالهای سفید

بجهیده است روی آب عمیق

بر خلاف تصور همه او

شاد و خرم به دیدن آب است

گر کسی هست یا نه ناظر تو

قو در آغوش موجها خواب است

می تراود مهتاب

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من ایستاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای ابله از راه دور

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید با خود

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

خانه ام ابری است

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه، خرد وخراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن، که تو را آوای نی برده است دور از ر، کجایی؟

خانه ام ابری است اما

ابر بارانش گرفته است

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من رو به آفتابم

می برم در ساحت ذریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش