آرشیو
موضوع بندی
شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386
مهدی سهیلی

 

 

 

همه جا پائیز است

 

من درختی بودم

پای تا سر همه سبز

همه سر سبز امید

همه سرمست بهار

که به9 هر شاخه ی من نغمه ی فروردین بود

و به امداد سبکپویه نسیمی ناگاه

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگین بود

 

در شبان مهتاب

در دل حجله ی دشت

بوسه میزد بلبم دختر ماه

مست میکرد مرا نغمه ی رود

موج میزد بدلم شوق گناه

 

دختر پاک نسیم

پای تا سر همه لطف

با تنی عطر آگین

بود هنگام سحر گرم هماغوشی من

میشد از لذت آن کام، سرا پای وجودم فریاد

بند بندم همه شوق

برگ برگم همه شاد

 

وای،اندوه اندوه

آن درختم امروز

که بصحرای وجود

دست یغماگر طوفان زمان

جامه ی سبز مرا غارت کرد

وآنچه مانده است برای تن من عریانیست

منم و تف زده دشتی که کویر است کویر

نه در آن نغمه رودیست نه آبادانیست

 

آن درختم،اما

نیستم مست بهار

یا که سر سبز امید

دیگر ای دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردین نیست

بزم مارنگین نیست

 

دیرگاهیست که روشن نکند دختر ماه

دشت تاریک مرا

همه جا خاموشی است

وای تاریکی و تنهائی،دردانگیز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمی عشق؟

همه جا پائیز است

کوه تا کوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پیش نگهم نومیدیست

سینه ام از غم بی عشقی و ی همنفسی لبریز است

 

دختر پاک نسیمی که هما غوشم بود

در دل دشت گریخت

برگهائی که مرا برگ امیدی بودند

دانه دانه همه ریخت

 

اینک اینک منم ودامن دشتی خاموش

اینک اینک منم و هیزم خشکی بی سود

شاخه هایم همه چون دست دعا سوی خداست

کای خدا آتش سوزنده و ویرانگر تو

در همه دشت،کجاست؟


پنج‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1386
مهدی سهیلی

 

 

گریه ای در شب

 

مردم نمیدانند پشت چهره من

یکمرد خشماگین درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نمیخوانند حرفی

تا آنکه دانند

بس گریه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشکم

گلهای غم در جان غمگینم شکفته است

 

من هیچگه بر درد  خود  زاری نکردم

اندوه من، اندوه پست آب و نان ‌نیست

این اشکها بی امان از تو پنهان

جز گریه بر سوک دل بیچارگان نیست

 

شبها ز بام خانه ویرانه خود

هر سو ببامی میدود موج نگاهم

در گوش جانم میچکد بانگی که گوید:

  من دردمندم 

  من بی پناهم 

 

از سوی دیگر بانگ میآید که: ای مرد

  من تیره بختم 

  من موج اشکم 

  من ابر آهم 

بانگ یتیمم میخلد ناگاه در گوش:

  کای بر فراز بام خود استاده آرام 

  من در حصار بینوائیها اسیرم 

  در قعر چاهم

 

بی خان و مانی ناله ای دارد که: ای مرد

من تیره روزم

بر کوچه های روشنی بسته است راهم 

 

ناگه دلم میلرزد از این موج اندوه

اشکم فرو میریزد از این سوک بسیار

در سینه می پیچد فغان  عمر کاهم 

 

با موج اشک و هاله یی از شرم گویم:

کای شب نشینان تهی دست

وی بی پناه خفته در چنگال اندوه

آه، ای یتیم مانده در چاه طبیعت من خود تهی دستم، توان یاری ام نیست

در پیشگاه زرد رویان، رو سیاهم

شرمنده ام از دستگیری

اما در این شرمندگی ها بیگناهم

دستی ندارم تا که دستی را بگیرم

این را تو میدانی و میداند خدا هم


پنج‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1386
مهدی سهیلی

 

 

 

نقش خدا

 

 

دردمندان را دوایی نیست در میخانه ها

ساده دل آنکس که پیمان بست با پیمانه ها

مست توحیدم نه مست باده اندیشه سوز

سر خوشی ها را نجویم از در میخانه ها

عکس روی باغبان پیداست در هر برگ گل

سیر کن نقش خدا را در پروانه ها

 

داستان اهل دنیا را به دنیا دار گوی

گوش من آزرده شد از جور این افسانه ها

 

گر که جویی روشنی، در خاطر بشکسته جوی

رونق مهتاب باشد در دل ویرانه ها

 

سر بپای بینوایان منهم تا زنده ام

چون خدا را دیده ام در کنج محنت خانه ها


یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

 

عید

 

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت

همراه هر نسیم بهاری که میوزد

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

 

آن روزها که چشم یتیمان خردسال

در خون نشسته است

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست

 

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

 

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست

روزی که پیش چشم

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

 

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟

کز هر کرانه ام

بس پیر بینوای تهیدست دیده ام

 

هان،ای یتیم خرد

ای کودک غریب

لبخند عید بر من غمگین حرام باد

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است

هان، ای کهنه جامگان

عریان تنان شهر

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی

لبخند عید بر لب من نقش بسته است

 

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بینمت

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم

رویم سیاه باد

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار

گریم به حال و روز تو و روزگار تو

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

اما دل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت


پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

 

گریه ای در شب

 

 

مردم نمیدانند پشت چهره من

یکمرد خشماگین درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نمیخوانند حرفی

تا آنکه دانند

بس گریه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشکم

گلهای غم در جان غمگینم شکفته است

 

من هیچگه بر درد « خود » زاری نکردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نیست

این اشکها بی امان از تو پنهان

جز گریه بر سوک دل بیچارگان نیست

 

شبها ز بام خانه ویرانه خود

هر سو ببامی میدود موج نگاهم

در گوش جانم میچکد بانگی که گوید:

  من دردمندم 

  من بی پناهم 

 

از سوی دیگر بانگ میآید که: ای مرد

  من تیره بختم 

 ‌ من موج اشکم 

  من ابر آهم 

بانگ یتیمم میخلد ناگاه در گوش:

 کای بر فراز بام خود استاده آرام

من در حصار بینوائیها اسیرم

  در قعر چاهم 

 

بی خان و مانی ناله ای دارد که:   ای مرد

من تیره روزم

بر کوچه های  روشنی  بسته است راهم

 

ناگه دلم میلرزد از این موج اندوه

اشکم فرو میریزد از این سوک بسیار

در سینه می پیچد فغان  عمر کاهم 

 

با موج اشک و هاله یی از شرم گویم:

کای شب نشینان تهی دست

وی بی پناه خفته در چنگال اندوه

آه، ای یتیم مانده در چاه طبیعت
من خود تهی دستم، توان یاری ام نیست

در پیشگاه زرد رویان، رو سیاهم

شرمنده ام از دستگیری

اما در این شرمندگی ها بیگناهم

دستی ندارم تا که دستی را بگیرم

این را تو میدانی و میداند خدا هم


سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

سرود قرن

 

مخوان آواز،ای دختر!

صدای نغمه ی مستانه ات را در گلو بشکن

پسر،آواز عشق انگیز را بس کن

سرود لحظه های کامیابی را به دور افکن

 

***

 

تو ای دختر که شور نغمه از لبهات لبریز است

برای نغمه هایت فکر دیگر کن

توای مرد جوان کز کام ها در سینه ات بانگی طر بخیر است

سرود قرن را سر کن

 

***

 

بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاویزت

بگوش مارسان شبناله های بینوایان را

صدای دردمندان بلاکش را

نوای مبتلایان را

 

***

 

مخوان آواز عشق انگیز ای دختر

اگر آواز میخوانی-

بخوان آواز دردانگیز آن مرد نگونبختی-

که شب بادست خالی می کند آهنگ کاشانه

و با شرمی غم آلوده-

بجای نان بپای کودکانش اشک میریزد

و غمگین کودکان او-

بگردش در تضرع چون کبوترهای بی دانه

 

***

 

توای دختر! برای نغمه ی خود فکر دیگر کن

سرود قرن راسرکن

سرود مادرن تنها که دور از روی فرزند است

سرود مرد بی آرام زندانی-

گه با امید دیدار زن و فرزند،در بند است

 

***

 

سرود سرنوشت کودک بی مادری تنها

که شب با دیدگان اشکپالا میرود در خواب

سرود بینوا طفلی

که باشد خنده اش بی رنگ

دل بی مادرش بیتاب

 

***    

 

اگر آواز میخوانی -

بخوان ‌آواز درد آلوده ی پیران غمگین را -

که در پیری تهی دستند -

نفسهاشان توانا نیست -

غروب زندگی در چشمشان پیداست

گه و بیگاه بغضی در گلو دارند -

کویر زندگی در زیر پا و کوله بار غصه ها بر دوش

و مرگ خویش را هر لحظه صد بار آروز دارند

 

***

 

اگر آواز میخوانی -

سرود دختری بی عشق را برخوان

که در جانش گل عشقی شکوفا نیست

دلی دارد ولی در چشم این و آن دلارا نیست

نگاه گرم و دلبندی که جانش را بر افروزد -

بزیر آسمانها نیست

 

***

 

پسر، آواز را بس کن

اگر اواز میخوانی -

بخوان آواز آن بیمار بیکس را -

که چشم بیفروغ خویش را با انتظاری تلخ

براه دوستی نادیده میدوزد

و از تکضربه های پای هر عابر -

بامید عیادتها -

لبان نیمرنگش میشود خندان

بشوق آنکه با دیدار، شمعی در دل تنگش بر افروزد

ولی جنبنده ای از حال آن بیمار آگه نیست

بغربت تلخ میمیرد

و مرغ جان او از تنگنای شهر تنهائی -

بسوی کبریا پرواز میگیرد

 

***

 

اگر آواز میخوانی

بخوان آواز غمگین یتیمان را

که همچون طوطی بی نغمه خاموشند

و بر سر هایشان چتر محبت سایه افکن نیست

بدلها راهشان بسته است

 

***

 

اگر آواز میخوانی -

بخوان آواز ان مادر که از قهر تهیدستی

یگانه کودکش را بر سر راهی، رها کرده است

و با چشمان اشک آلود

سر، سوی خدا کرده است

و با جانی که بیتا بست -

برای عزت و اقبال فرزندش دعا کرده است

و باغمهای رنگارنگ -

سوی خانه میپوید

بهر گامی نگاهی سوی طفلش میکند غمناک

و زیر لب همیگوید:

خدایا، مادری غمگین و تنها، کودکش تنهاست

دلم را بر غمی سنگین شکیبا کن

ومین و آسمانت را بگو با کودکی تنها مدارا کن

 

***

 

تو ای دختر،‌سرود قرن را سر کن:

سرود تلخ آن قومی -

که شهر و خانه شان در زیر پای تانگ میلرزد

و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبریزند

و فرزند انشان چون برگهای زرد پائیزی

ز رگبار مسلسلهای دشمن، بیگنه بر خاک میریزند

 

***

 

سرود مادری ترسان

که شب هنگام از فریاد بمبی میشود بیخواب

سرود کشته ای در عرصه ی پیکار

که میپوشد کفن بر پیکر او نیمه شب مهتاب

 

***

 

تو ای دخهر که شور نغمه از لبهات لبریز ست

برای نغمه هایت فکر دیگر کن

تو ای مرد جوان کز کام ها در سینه ات بانگی طر بخیز است

سرود قرن را سر کن


چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

دختر زشت

 

 

 

خدا یا بشکن این آئینه ها را

که من از دیدن تو آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن نا گزیرم

از آن روزیکه دانستم سخن چیست

همه گفتند: این دختر چه زشت است

کدامین مرد ، او را می پسندد؟

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آئینه بینم روی خود را

در آید از درم، غم با سپاهی

مرا روز سیاهی دادی ،اما

نبخشیدی به من چشم سیاهی

 

به هر جا پا نهم ، از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه گیسوی من نیست

 

مرا دل هست ، اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

بمن حال پریشان دادی، اما

سر زلف پریشانم ندادی

 

به هر ماه رویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم بزاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان

همه گویند : که او مردم گریز است

نمیدانند، زین درد گرانبار

فضای سینه من ناله خیز است

 

به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگینش دختر ی ناز آفرین بود

ز شرم روی نا زیبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی مینوازد

ولی چشم غم آلوده اش گواهست

که در اندوه دختر می گدازد

 

ببام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم ، نا آشنایم

نه آهنگی مرا  ،تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم

 

خدایا   بشکن این آئینه هارا

که من از دیدن آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه روئی نا خوشایند

دلی روشنتر از آئینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان میستایند

به بزم پاکجانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت وصورت ،خدایا

دل زیبا به از رخسار زیباست

بپاس سیرت زیبا ، کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست


دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

ای خدا

 

 

ای خدا! ای رازدار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

اشک، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی

ای پناه بی پناهان! مو سپید روسیاه

بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم

تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم

 

وای بر من، با جهانی شرمساری کی توانم

تا بدرگاهت بر آرم نیمه شب دست نیازی؟

با چنین شرمندگیها، کی زدست من بر آید

تا بجویم چاره ی درد دلی از چاره سازی؟

 

ای بسا شب، خواب نوشین، گرم میغلتد بچشمم

خواب میبینم چو مرغی میپرم در آسمانها

پیکر آلوده ام را خواب شیرین میرباید

روح من در جستجوی میپرد تا بیکرانها

 

بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها

من بتو رو کرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها

 

مهربانا! با دلی بشکسته، رو سوی تو کردم

رو کجا آرم اگر از درگهت گوئی جوابم؟

بیکسم، در سایه ی مهر تو میجویم پناهی

از کجا یابم خدائی گر بکویت ره نیابم؟

 

ای خدا! ای راز دار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

 

 

 


شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

وحی

 

 

در آن ایام، خاک فتنه خیز مکه، یعنی مهد بدکاران

درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا میزد

توانگر، آتش حسرت بجان بینوا میزد

ستمکش، بر در هر خانه دست التجا میزد

شبانگاهان

نوائی غم فزا در نای مرغ شب گره میخورد

سحرگاهان خروس صبح اگر میخواند

گروهی تیره جان بی سعادت را صلا میزد

 

بهرکس میرسیدی، حربه الحاد در کف داشت

رهی گرپیش پائی بود، راه ننگ و پستی بود

و گر رنگی بروئی بود، رنگ بت پرستی بود

محبت، مردمی، انصاف، پاکی، پاک اندیشی 

میان توده ها گم بود .

چپاول، زورگویی، ناجوانمردی، تبهکاری ـ

یگانه کار مردم بود.

در این هنگامه ها، مردی غمین با چشم تر هر شب

به « کوه نور » در « غار حرا » میرفت

همه شب با غمی سنگین ببال مرغ اندیشه 

ز « کوه نور » تا عرش خدا می رفت

لبش خاموش بود اما سرا پایش پر از فریاد

به پرواز خدائی تا دل بی انتها میرفت

تنی لرزان، دلی ترسان، ز بیم حق تعالی داشت

و در آن غاز تنهائی

روانی روشن از کر و بیان عرش اعلا داشت

 

بدان این مرد برتر، آشناس راز سرمد بود

که از دلبستگی ها و ز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاکان جهان آفرینش را سرآمد بود

نفس را نکهت جاوید می بخشم بنام او

مهین پیغمبر عالم

هما عرش پرواز خدا سیر فلک پیما

ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود

 

بلی او، آن یگانه، آن فلک سیر خدا پیوند

بهمراه دلی نورانی و عزمی گران چون کوه

ز « کوه نور » شبها دیده بر « ام القری » میدوخت

و در اندوه جهل مردم « ام القری » میسوخت

 

یکی شب « کوه نور » آبستن رمزی خدائی شد

شبی رخشان ز بام آسمان آبی « ملکه »

ندانم عرشیان از خوشه پروین

به دربار محمد در « حرا » گل میفرستادند

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانیها

زمین را بوسه میدادند

 

شبی حیرت فزا دست خدای آسمانها بر سر کعبه

گل مهتاب میپاشید

بچشم مردم « ام القری » در آن شب روشن

ز بام لاجوردی سرمه ها خواب میپاشید

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشید در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خویش گریان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود

در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هایش

در آن شب حال مهمان « حرا » نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

دل « کوه حرا » شد گرم

گمان کردی که نبضش بی امان می زد

تو گفتی میدود نور خدا در جوی رگهایش

 

به کوته لحظه ای چشم محمد، گرم شد از خواب

ولی در خویش حیران بود

بناگه برق زد در پشت چشمش، دیده را وا کرد

ز پشت دیدگان تا عرش، نوری را تماشا کرد

بخود لرزید از وحشت

نگاهی پر ز اندیشه بسوی آسمانها کرد

دهانش باز ماند از حیرت نوری شبانگاهی

صدای نبض خود را میشنید از دِهشتی سنگین

بدیدار شگفتی ها ز جای خویشتن بر جست

عرق چون شبنم سردی بچهر روشنش بنشست

غریوش در دل « کوه حرا » پیچید

فغانش از زمین بر رفت و در عرش خدا پیچید

 

ببانگی پر تضرع گفت:

کریما! کردگارا! پاک یزدانا! خداوندا!

حکیما! مهربانا! بی نیازا! بی همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاویدان سرمد را

بگیر از مهربانی دست لرزان محمد را

مرا در کشف راز غیب، یاری ده

بجان من توان پایداری ده

کریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمیدانم

 

محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها

محمد بود و در دل زین معماها حکایت ها

دوباره موج آهنگش طنین افکند زیر گنبد گیتی

من امشب سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم

عجب نوریست این نور شگفت امشب

کجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد ؟

نگه چون میکنم دنباله تا عرش خدا دارد

کریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم

 

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید

صدائی در زمین از سوی عرش کبریا پیچید

در آندم، حق تعالی، گوش بر بانگ خدا میداد

محمد، مات و حیران، گوش بر بانگ خدا می داد:

بخوان هان ای محمد! گفت: من خواندن نمی دانم

ندا آمد: بخوان با من ای امی مکه !

بناگه چشمه نوری بجان پاک او تابید

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده

خداوندی که انسان را ز خون بسته می سازد

بخوان بر نام پاک خالق اکرم

بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت

بنام آن خداوندی که از رحمت

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت

 

محمد از شکوه وحی می لرزید

در آن ساعت

محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی

پس از آن شب جهان داند که در گفتار پیغمبر

سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی

 

محمد از دل « ام القری » این نغمه را سر داد

که: ای انسان! خدا یکتاست

بجز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست

بدیگر راهها گر پا گذاری غیر خواری نیست

در این آیین جاویدان

لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها

تو را تا کی سخن از قصه رنگ است

در این آئین سخن از رنگها ننگست

به کیش راستین ما

گرامی تر بود آنکس که در وی گوهر تقواست

گر از شرق است، ور از غرب است

گر از روم است، ور از زنگست

چه گویم از شکوهت؟ ای محمد ای مهین فرزانه عالم !

مرا پای سخن لنگست

ز تو فرزانه تر در پهندشت آفرینش کیست ؟

ستایش را توانم نیست میدان سخن تنگست

ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی

بهین گلبانگ جاویدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابر مردا! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

بیاد تو ز مهد خاک، تا نه گنبد افلاک

همیشه، هر زمان، هر شب

نوازشگر، نسیم بانگ توحید است

طنین افکن نوائی گرم آهنگ است


شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

عید

 

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت

همراه هر نسیم بهاری که میوزد

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

 

آن روزها که چشم یتیمان خردسال

در خون نشسته است

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست

 

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

 

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست

روزی که پیش چشم

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

 

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟

کز هر کرانه ام

بس پیر بینوی تهیدست دیده ام

 

هان،ای یتیم خرد!

ای کودک غریب!

لبخند عید بر من غمگین حرام باد

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است

هان، ای کهنه جامگان!

عریان تنان شهر!

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی

لبخند عید بر لب من نقش بسته است

 

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بینمت!

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم!

رویم سیاه باد!

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار

گریم به حال و روز تو و روزگار تو

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

اما دل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت


   1       2    >>