X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386
مهدی سهیلی

 

 

 

همه جا پائیز است

 

من درختی بودم

پای تا سر همه سبز

همه سر سبز امید

همه سرمست بهار

که به9 هر شاخه ی من نغمه ی فروردین بود

و به امداد سبکپویه نسیمی ناگاه

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگین بود

 

در شبان مهتاب

در دل حجله ی دشت

بوسه میزد بلبم دختر ماه

مست میکرد مرا نغمه ی رود

موج میزد بدلم شوق گناه

 

دختر پاک نسیم

پای تا سر همه لطف

با تنی عطر آگین

بود هنگام سحر گرم هماغوشی من

میشد از لذت آن کام، سرا پای وجودم فریاد

بند بندم همه شوق

برگ برگم همه شاد

 

وای،اندوه اندوه

آن درختم امروز

که بصحرای وجود

دست یغماگر طوفان زمان

جامه ی سبز مرا غارت کرد

وآنچه مانده است برای تن من عریانیست

منم و تف زده دشتی که کویر است کویر

نه در آن نغمه رودیست نه آبادانیست

 

آن درختم،اما

نیستم مست بهار

یا که سر سبز امید

دیگر ای دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردین نیست

بزم مارنگین نیست

 

دیرگاهیست که روشن نکند دختر ماه

دشت تاریک مرا

همه جا خاموشی است

وای تاریکی و تنهائی،دردانگیز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمی عشق؟

همه جا پائیز است

کوه تا کوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پیش نگهم نومیدیست

سینه ام از غم بی عشقی و ی همنفسی لبریز است

 

دختر پاک نسیمی که هما غوشم بود

در دل دشت گریخت

برگهائی که مرا برگ امیدی بودند

دانه دانه همه ریخت

 

اینک اینک منم ودامن دشتی خاموش

اینک اینک منم و هیزم خشکی بی سود

شاخه هایم همه چون دست دعا سوی خداست

کای خدا آتش سوزنده و ویرانگر تو

در همه دشت،کجاست؟