X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
جمعه 18 آبان‌ماه سال 1386

 

 

 

     عباس دیری

 

 

عباس دیری فرزند میرزا محمد دیری در پاییز سال 1307 خورشیدی در دیر در خانواده ای نیکنام و معروف چشم به جهان گشود . از اوان جوانی استعداد و ذوقی سرشار از خود نشان می داد . به مردم مهر می ورزید و خود را برای خدمت به آنان آماده می ساخت به هر وسیله و از هر راهی که می شناخت و می توانست به قلم یا به قلم .

 

در یادداشتهای برادرش میرزا احمد که خود یکی از فضا و عناصر بنام منطقه جنوب است به عنوان این نگارنده می خوانیم :

" ... آن چراغ ریاضت و مجاهدت و ان استقبال کننده ملاحت و مشاهدت آن جوانمرد با معرفت و دردمند با فرهنگ در طول عمر کوتاه خود برای رفع محرومیت بنادر قدمهای مؤثر و قلمهای کوبنده ای برداشت و برای خدمت به ابناء بنادر با تمام نیرو هممت گماشت و مرکز غافل را در جریان اوضاع و احوال مردم پایمان گذاشت . بویژهکه در زمان غفلت مرکزیت . اوبه شجاعت قلم به انتقاد سازنده نهاد که اشعار ایشان آن دوره ناپیدار است . در این نبرد درد کشید و دست نکشید تا سرانجام پای دولت وقت به بنادر کشید . او در خلال 17 سال آخر زندگانی برای همه گونه رفع مشکلات مردم با تمام وجود دنبال کار آنان بود و هست خود را فدای مقصود و معهود میکرد . برای ایجاد راه. مدارس. مساجد . برق . مخابرات . درمانگاه و ایجاد کار و جوش و خروش مجدد از دست رفته مردم بیکار و بیمار و گرفتار . هرچه از قلم و قدمش بر   می آمد دریغ نداشت تا وضع بندر دیر سروسامانی به خود گرفت و تنوعی و تنفسی پدید آمد ... "

 

دیری در خرداد ماه سال  1345 خورشیدی در جوانی دیده از جهان ناپیدار فروبست و با این مرگ نابهنگام و زودرس دوستان و شهروندان خود را در بهت و اندوهی ژرف فرو برد . میرزا احمد دیری در یادداشتهای خود چنین ادامه می دهد :

 

  " ... مرگ جانگاه آن مغفور که بر اثر اشتباه در عمل جراحی در شیراز واقع شد ناگهان در مردم اثری چنان اندوهبار کرد که در سوگ او خویش و بیگانه . سنی و شیعه . عارف و عامی . وضیع وشریف طوری ماتم گرفتند که حدود شش ما مردم سامان دشتی و بنادر ساحلی و پشتکوه به احترام ارتحال وی نه عروسی کردند و نه حنا بستند ... "

دیری خود را مسافر این جهان می دانسته و از رویدادهای شگفت انگیز زندگی وی این است که چهل روز پیش  از مرگش در حالیکه از سلامت کامل برخوردار بوده و هیچ نشانه ای از بیماری نداشته قطعه با نام ( مسافر ) سروده و به آخوند ملا محمد کازرونی که در دیر روضه خوانی می کرده می سپارد . ملا محمد خبر فوت دیری را می شنود در مجلس سوگواری شرکت کرده و قطعه شعر را می خواند که سخت مردم را تحت تآثیر قرار می دهد و مشاهده می کنند که شاعر از مرگ خود سخن به میان آورده است .

 

 

مسافر

 

 ز راهی دورم و تشویق دارم                        

که راهی دورتر در پیش دارم

 زره و امانده ای از کاروانم                          

شگفتیها به کار خویش دارم

 هم ازرنج سفررنجور وزارم                         

هم از بیم خطر دل ریش دارم                             

رحیلان ! بعد ره از من مپرسید              

که از خارش به جان صد ریش دارم

به من ای ره نشینان دل مبندید                 

که من ایمان به مرگ خویش دارم

 

 

دیری طبع خود را در انواع شعر مانند : غزل . قصیده . مثنوی . قطعه . دوبیتی و رباعی آزموده و به راستی که همه جا خوب از عهده برآمده و موفق بوده است . وی شاعر محرومان و ستمدیدگان است و آنانکه هرگز روی خوشبختی و آرامش را ندیده اند .

 

اشعارش خواندنی و ماندنی است و قابل تآمل و در خورد نقد و بررسی و اغراق نیست . او شاعری است آگاه و مردمی و روشن بین با دیدی عمیق و عاطفی که تاریخ و پدیده های اجتماعی و درد جامعه و ریشه های فقر فرهنگی و اقتصادی مردم را به خوبی شناخته و درک کرده است .

دفتر شعرش را که ورق می زنیم با دستخطی زیبا که با سلیقه و مهارت نوشته شده روبه رو می شویم و در هر چند صفحه با تصویر زنی رویایی و خوش اندام که بسیار ماهرانه کشیده شده . دستخط و تصاویر از خود شاعر است که می گویند " همیشه عاشق " بوده است در این میان تصویری که اندوه برانگیز می باشد آرامگاهی است که قطعه شعری با نام " بر سنگ مزارم " بر آن نوشته شده و در کنارش گلدسته و مناره ای با سبک معماری اسلامی دیده می شود.

 

 

 

 

این قطعه شعر هم اکنون بر سنگ مزارش به چشم می خورد .

 

بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ       

این کشته عشق است نیایید سراغش

از عشق چنان سوخت که روشن بودش گور 

بر گور میارید دگر شمع و چراغش

تا بود، شما از غمش آگاه نگشتید

تنهاش گذارید که این است فراغش

از دور مزارش بگریزید که داغی

در سینه نهان داشت ، بسوزید ز داغش

 

 

یکی از شعرهای او :

 

 

 

اسیر

 

 

من غریبم دگر به خانه خویش

از که گیرم سراغ لانه خویش ؟

مانده تنها ، در این قفس چه کند ؟

مرغ گم کرده ، آشیانه خویش

من به تنگم دگر زتنهائی

زآشنایان و از زمانه خویش

عشق من مرد و جان من افسرد

چون سرایم دگر ترانه خویش

تا به کی حمل می توانم کرد

بار مننت به روی شانه خویش ؟

آتشی افکنم ، مگر بر جان

تا نبینم دگر نشانه خویش

من شکایت نمی کنم از غیر

خود اسیرم به دام و دانه خویش

دانی از دست کیست فریادم؟

از هوسهای بچگانه خویش

دیری چون به خود گرفتار است

                   می کند مختصر فسانه خویش