X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386
سهراب سپهری

 

 

فراتر

 

 

می تازی، همزاد عصیان

به شکار ستاره ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار

اینجا که من هستم

آسمان، خوشه کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

 

با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی

و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب

و اینجا   افسانه نمی گویم 

نیش مار، نوشابه گل ازمغان آورد

 

بیداری ات را جادو می زند،

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.

و قصه نمی پردازم

در باغستان من، شاخه بارور خم می شود،

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد

در بیشه تو، آهو سر می کشد، به صدایی می رمد

 

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست

در سایه   آفتاب دیارت، قصه « خیر و شر » می شنوی

من شکفتن ها را می شنوم

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد

 

تو در راهی

من رسیده ام

 

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ