X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1386
سهراب سپهری

 

 

 

یاد بود

 

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

می آمد، می رفت

و من روی شن های روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم،

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

و در هوایش زندگی ام آب شد

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان خودم رسیدم

من تصویر خوابم را می کشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم کرده بود

چگونه می شد در رگهای بی فضای این تصویر

همه سرگرمی خواب دوشین را ریخت ؟

چیزی گم شده بود

روی خودم خم شدم :

حفره ای در هستی من دهان گشود

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده خوابم بودم،

تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید

و ریشه نگاهم در تار و پودش می سوخت

این بار

هنگامی که سایه لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود

فریاد زدم:

تصویر بازده

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود:

می آمد، می رفت

و نگاه انسانی به دنبالش می دوید