X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

 

نایاب

 

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چار چوب پنجره من

سر تا به پای پرسش ، اما

اندیشناک مانده وخاموش:

 شاید

از هیچ سو جواب نیاید

 

دیری است مانده یک جسد سرد

در خلوت کبود اتاقم

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گویی که قطعه، قطعه دیگر را

از خویش رانده است

از یاد رفته در تن او وحدت

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفره کبود که خالی است

از تابش زمان

بویی فساد پرور و زهر آلود

تا مرزهای دور خیالم دویده است

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا کشیده است

در اضطراب لحظه زنگار خورده ای

که روزهای رفته درآن بود ناپدید،

با ناخن این جسد را

از هم شکافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم

رنگی نیافتم

 

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجره من

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال

بسته است نقش بر تن لب هایش

تصویر یک سؤال