X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

 

نایاب

 

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چار چوب پنجره من

سر تا به پای پرسش ، اما

اندیشناک مانده وخاموش:

 شاید

از هیچ سو جواب نیاید

 

دیری است مانده یک جسد سرد

در خلوت کبود اتاقم

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گویی که قطعه، قطعه دیگر را

از خویش رانده است

از یاد رفته در تن او وحدت

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفره کبود که خالی است

از تابش زمان

بویی فساد پرور و زهر آلود

تا مرزهای دور خیالم دویده است

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا کشیده است

در اضطراب لحظه زنگار خورده ای

که روزهای رفته درآن بود ناپدید،

با ناخن این جسد را

از هم شکافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم

رنگی نیافتم

 

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجره من

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال

بسته است نقش بر تن لب هایش

تصویر یک سؤال


یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

 

عید

 

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت

همراه هر نسیم بهاری که میوزد

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

 

آن روزها که چشم یتیمان خردسال

در خون نشسته است

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست

 

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

 

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست

روزی که پیش چشم

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

 

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟

کز هر کرانه ام

بس پیر بینوای تهیدست دیده ام

 

هان،ای یتیم خرد

ای کودک غریب

لبخند عید بر من غمگین حرام باد

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است

هان، ای کهنه جامگان

عریان تنان شهر

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی

لبخند عید بر لب من نقش بسته است

 

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بینمت

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم

رویم سیاه باد

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار

گریم به حال و روز تو و روزگار تو

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

اما دل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت