X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1385
حمید مصدق

 

 

 

 

لبخندِ دره

 

 

دست او آیا نخواهد چید

سیب را از شاخه امید

نونهال مهر را پر بار

چشم او آیا نخواهد دید؟

 

  نه نخواهد دید

  دست او از شاخه امید

  میوه شیرین نخواهد چید

 

باز می گردد، دریغا بازگشت او

نیشخند دره ها را تاب نتواند

پیش طعن کوهها از شرم گشتن آب نتواند

باز می گردد و می خواند :

 ‌ دره ای آغوش بگشوده

  جاودان آغوش بگشوده

  انتظارت چیست ؟

  کارت چیست ؟

 هان پذیرا میشوی این عابر آواره را در خویش ؟

  این پریشان خورده سر بر سنگ را، دلریش ؟

  دره، آیا این پریشان را ز درگاهت نمی رانی ؟

 جاودان در گرمی آغوش خواموشت

نمی خوانی ؟

 

دره خاموش است

دره سر تا پای آغوش است

 

و سکوتی سرد و صامت

در فضا گسترده سنگین بال

ناگهان پژواک « وای » مرد در دره طنین افکند

جغد زد شیون

چرخ زد کرکس

دره زد لبخند