آرشیو
موضوع بندی
جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1385
حمید مصدق

 

 

 

 

لبخندِ دره

 

 

دست او آیا نخواهد چید

سیب را از شاخه امید

نونهال مهر را پر بار

چشم او آیا نخواهد دید؟

 

  نه نخواهد دید

  دست او از شاخه امید

  میوه شیرین نخواهد چید

 

باز می گردد، دریغا بازگشت او

نیشخند دره ها را تاب نتواند

پیش طعن کوهها از شرم گشتن آب نتواند

باز می گردد و می خواند :

 ‌ دره ای آغوش بگشوده

  جاودان آغوش بگشوده

  انتظارت چیست ؟

  کارت چیست ؟

 هان پذیرا میشوی این عابر آواره را در خویش ؟

  این پریشان خورده سر بر سنگ را، دلریش ؟

  دره، آیا این پریشان را ز درگاهت نمی رانی ؟

 جاودان در گرمی آغوش خواموشت

نمی خوانی ؟

 

دره خاموش است

دره سر تا پای آغوش است

 

و سکوتی سرد و صامت

در فضا گسترده سنگین بال

ناگهان پژواک « وای » مرد در دره طنین افکند

جغد زد شیون

چرخ زد کرکس

دره زد لبخند


یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

 

بیراهه ای در آفتاب

 

ای کرانه ما خنده گلی در خواب، دست پارو زن ما را

بسته است

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گل ها چکنیم؟

جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزن ها چکنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه بالا نرسید

وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت

به خاک افتادیم، و چهره « ما » نقش « او » به زمین نهاد

تاریکی محراب، آکنده ماست

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم

از کودکی ما، تا این نسیم: شکوفه   باران فریب

برگردیم، که میان ما و گلبرگ، گرداب شکفتن است.

موج برون به صخره ما نمی رسد

ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند

ما می رویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایه ها خواهد نشست؟

برویم از سایه نی، شاید جایی، ساقه آخرین،

 گل برتر را در سبد ما افکند


چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

مرگ رنگ

 

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سر مست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشواره پژواک

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان

لغزانده چشم را

بر شکل های در هم پندارش

خوابی شگفت می دهد آزارش :

گل های رنگ سر زده از خاک های شب

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رؤیای سرزمین

افسانه شگفتن گلهای رنگ را

 از یاد برده است

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است


پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

 

گریه ای در شب

 

 

مردم نمیدانند پشت چهره من

یکمرد خشماگین درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نمیخوانند حرفی

تا آنکه دانند

بس گریه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشکم

گلهای غم در جان غمگینم شکفته است

 

من هیچگه بر درد « خود » زاری نکردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نیست

این اشکها بی امان از تو پنهان

جز گریه بر سوک دل بیچارگان نیست

 

شبها ز بام خانه ویرانه خود

هر سو ببامی میدود موج نگاهم

در گوش جانم میچکد بانگی که گوید:

  من دردمندم 

  من بی پناهم 

 

از سوی دیگر بانگ میآید که: ای مرد

  من تیره بختم 

 ‌ من موج اشکم 

  من ابر آهم 

بانگ یتیمم میخلد ناگاه در گوش:

 کای بر فراز بام خود استاده آرام

من در حصار بینوائیها اسیرم

  در قعر چاهم 

 

بی خان و مانی ناله ای دارد که:   ای مرد

من تیره روزم

بر کوچه های  روشنی  بسته است راهم

 

ناگه دلم میلرزد از این موج اندوه

اشکم فرو میریزد از این سوک بسیار

در سینه می پیچد فغان  عمر کاهم 

 

با موج اشک و هاله یی از شرم گویم:

کای شب نشینان تهی دست

وی بی پناه خفته در چنگال اندوه

آه، ای یتیم مانده در چاه طبیعت
من خود تهی دستم، توان یاری ام نیست

در پیشگاه زرد رویان، رو سیاهم

شرمنده ام از دستگیری

اما در این شرمندگی ها بیگناهم

دستی ندارم تا که دستی را بگیرم

این را تو میدانی و میداند خدا هم