X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

ورق روشن وقت

 

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد

صبح شد،‌آفتاب آمد

چای را خوردیم روی سبزه راز میز

ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند

یک عروسک پشت باران بود

ابرها رفتند

یک هوایی صاف،‌یک گنجشک، یک پرواز

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد

در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم

لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند

من کتابم را گشودم زیر ناپدید وقت

نیمروز آمد

بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد

مرتع ادراک خرم بود

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست می کندم

شهر در آیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد

پشت شیشه تا بخواهی شب

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند

خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز،‌شن های ترنم، جای پای دوست