X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

دختر زشت

 

 

 

خدا یا بشکن این آئینه ها را

که من از دیدن تو آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن نا گزیرم

از آن روزیکه دانستم سخن چیست

همه گفتند: این دختر چه زشت است

کدامین مرد ، او را می پسندد؟

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آئینه بینم روی خود را

در آید از درم، غم با سپاهی

مرا روز سیاهی دادی ،اما

نبخشیدی به من چشم سیاهی

 

به هر جا پا نهم ، از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه گیسوی من نیست

 

مرا دل هست ، اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

بمن حال پریشان دادی، اما

سر زلف پریشانم ندادی

 

به هر ماه رویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم بزاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان

همه گویند : که او مردم گریز است

نمیدانند، زین درد گرانبار

فضای سینه من ناله خیز است

 

به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگینش دختر ی ناز آفرین بود

ز شرم روی نا زیبا در آن جمع

سر من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی مینوازد

ولی چشم غم آلوده اش گواهست

که در اندوه دختر می گدازد

 

ببام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم ، نا آشنایم

نه آهنگی مرا  ،تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم

 

خدایا   بشکن این آئینه هارا

که من از دیدن آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه روئی نا خوشایند

دلی روشنتر از آئینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان میستایند

به بزم پاکجانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت وصورت ،خدایا

دل زیبا به از رخسار زیباست

بپاس سیرت زیبا ، کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست