X
تبلیغات
زولا
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1385
فریدون مشیری

 

 

 

شب ها که می سوخت

 

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران

 شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ

تنهاتر از ماه، بر شاخساران

شب ها که می ریخت، خون شقایق

از خنجر ماه، بر سبزه زاران

شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران

شب ها که غمناک، با آتش دل

ره می سپردیم، در زیر باران

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران

ای صبح روشن چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران

بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران


پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

برخورد

 

 

نوری به زمین فرود آمد

 

دو جا پا بر شن های بیابان دیدم

 

از کجا آمده بود؟

 

به کجا می رفت؟

 

تنها دو جا پا دیده می شد

 

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

 

ناگهان جا پاها براه افتادند

 

روشنی همراهشان می خزید

 

جا پاها گم شدند

 

خود را از روبرو تماشا کردم

 

گودالی از مرگ پر شده بود

 

و من در مرده خود براه افتادم

 

صدای پایم را از راه دوری می شنیدم

 

شاید از بیابانی می گذشتم

 

انتظاری گمشده با من بود

 

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

 

و من در اضطرابی زنده شدم

 

دو جاپا هستی ام را پر کرد

 

از کجا آمده بود؟

 

به کجا می رفت؟

 

تنها دو جا پا دیده می شد

 

شاید خطایی پا زمین نهاده بود


شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1385
فریدون مشیری

 

 

 

 

پشت این در

 

 

صحن دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد

پنجه بر جان یکی زان جمع می افکند و

او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد

مرغکان را یک به یک می کشت و

در سطلی پر از خون سرنگون می کرد

صحن دکان را سراسر غرق خون می کرد

 

بسته بالان قفس

بی خیال

بر سر یک "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم یکدگر را

بر سر هم خیز بر می داشتند

 

گفتم: ای بیچاره انسان

حال اینان حال توست

چنگ بیداد اجل، در پشت در،

دنبال توست

پشت این در، داس خونین، دست اوست

تا گریبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر یک لقمه

یا یک نکته، آن هم هیچ و پوچ

این چنین دشمن چرایی؟

می توانی بود دوست


دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

 

ای خدا

 

 

ای خدا! ای رازدار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

اشک، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی

ای پناه بی پناهان! مو سپید روسیاه

بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم

تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم

 

وای بر من، با جهانی شرمساری کی توانم

تا بدرگاهت بر آرم نیمه شب دست نیازی؟

با چنین شرمندگیها، کی زدست من بر آید

تا بجویم چاره ی درد دلی از چاره سازی؟

 

ای بسا شب، خواب نوشین، گرم میغلتد بچشمم

خواب میبینم چو مرغی میپرم در آسمانها

پیکر آلوده ام را خواب شیرین میرباید

روح من در جستجوی میپرد تا بیکرانها

 

بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها

من بتو رو کرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها

 

مهربانا! با دلی بشکسته، رو سوی تو کردم

رو کجا آرم اگر از درگهت گوئی جوابم؟

بیکسم، در سایه ی مهر تو میجویم پناهی

از کجا یابم خدائی گر بکویت ره نیابم؟

 

ای خدا! ای راز دار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت

زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی

 

 

 

 


چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

 

 

برخورد

 

 

نوری به زمین فرود آمد

دو جا پا بر شن های بیابان دیدم

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جا پا دیده می شد

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

 

ناگهان جا پاها براه افتادند

روشنی همراهشان می خزید

جا پاها گم شدند

خود را از روبرو تماشا کردم

گودالی از مرگ پر شده بود

و من در مرده خود براه افتادم

صدای پایم را از راه دوری می شنیدم

شاید از بیابانی می گذشتم

انتظاری گمشده با من بود

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم

دو جاپا هستی ام را پر کرد

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جا پا دیده می شد

شاید خطایی پا زمین نهاده بود