X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

متن قدیم شب

 

 

ای میان سخن های سبز نجومی

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را می رساند

سینه آب در حسرت عکس یک باغ

می سوزد

سیب روزانه

در دهان طعم یک وهم دارد

ای هراس قدیم

در خطاب تو انگشت من از هوش رفتند

دست هایم نهایت ندارند:

امشب از شاخه های اساطیری

میوه می چینند

امشب

هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد

جرات حرف در هرم دیدار حل شد

ای سر آغاز های ملون

چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید

من هنوز موهبت های مجهول شب را

خواب می بینم

من هنوز

تشنه آب های مشبک

هستم

دگمه های لباسم

رنگ اوراد اعصار جادوست

در علف زار پیش جسمانی ما بپا بود

من در این جشن موسیقی اختران را

از درون سفالینه ها می شنیدم

و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود

ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن

جذبه تو مرا همچنان برد

  تاهوای تکامل؟

 شاید

 

در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم

 

زیر ارث پراکنده شب

شرم پاک روایت روان است:

در زمان های پیش از طلوع هجاها

محشری از همه زندگان بود

از میان تمام حریفان

فک من از غرور تکلم ترک خورد

بعد

من که تا زانو

در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم

دست و رو در تماشای اشکال شستم

بعد، در فصل دیگر،

کفش های من از « لفظ » شبنم

تر شد

بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم

هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم

بعد دیدم که از موسم دست هایم

ذات هر شاخه پرهیز می کرد

 

ای شب ارتجالی!

دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود

پشت دیوار یک خواب سنگین

یک پرنده که از انس ظلمت می آمد

دستمال مرا برد

اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد

خون من میزبان رقیق فضا شد

نبض من در میان عناصر شنا کرد

 

ای شب

نه، چه می گویم

آب شد چشم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه

سمت انگشت من با صفا شد