X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1385
حمید مصدق

 

 

تشویش

 

وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ریخته ام وحشت کرد

وقتی آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا می پیچد

از تو می پرسیدم :

 به کجا باید رفت ؟

 

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غم من غربت تنهائی هاست

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن از ورطه هستی می داد

 

یک نفر دارد فریاد زنان می گوید

 در قفس طوطی مرد

 و زبان سرخش

 سر سبزش را بر باد سپرد

 

من که روزی فریادم بی تشویش

می توانست جهانی را آتش بزند

در شب گیسوی تو

گم شد از وحشت خویش