X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1385
رحیم معینی کرمانشاهی

 

 

 

 

هرزه پو

 

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها

من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها

زرنگی، نارفیقا  نیست این، چون باز شد دستت

رفیقان را زپا افکندن و گردن فرازیها

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای باز و، بی نیازیها

به میدانی که می بندد پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو، باید کنی اینترکتازیها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل

من و از کس بریدنها، تو و ناکس نوازیها


شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1385
فریدون مشیری

 

 

زبان بسته

 

به او گفتند: شاعر را بیازار؟

که شاعر در جهان ناکام باید

چو بیند نغمه سازی رنج بسیار

سخن بسیار نیکو می سراید

به آو آزار دادن یاد دادند

بنای عمر من بر باد دادند

 

از آن پس ماه نامهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنایی

غم من دید و با من سرگردان شد

مرا بگذاشت با رنج جدایی

که چون باشد به صد اندوه دمساز

به شهرت می رسد این نغمه پرداز

 

مرا در رنج برده سخت جان دید

جفا را لاجرم از حد فزون کرد

فغان شاعر آزرده نشنید

دل تنگ مرا دریای خون کرد

چنان از بی وفایی آتش افروخت

که سر تا پای مرغ نغمه خوان سوخت

 

نگفتندش که: درد و رنج بسیار

دمار از روزگار دل برآرد

دل شاعر ندارد تاب آزار

که گاه از شوق هم جان می سپارد

بدین سان خاطر ما را شکستند

زبان نغمه ساز عشق بستند


یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1385
سهراب سپهری

 

 

دود می خیزد

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

 

تیرگی پا می کشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن