X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1385
مهدی سهیلی

 

 

عید

 

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت

همراه هر نسیم بهاری که میوزد

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

 

آن روزها که چشم یتیمان خردسال

در خون نشسته است

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست

 

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

 

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست

روزی که پیش چشم

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

 

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟

کز هر کرانه ام

بس پیر بینوی تهیدست دیده ام

 

هان،ای یتیم خرد!

ای کودک غریب!

لبخند عید بر من غمگین حرام باد

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است

هان، ای کهنه جامگان!

عریان تنان شهر!

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی

لبخند عید بر لب من نقش بسته است

 

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بینمت!

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم!

رویم سیاه باد!

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار

گریم به حال و روز تو و روزگار تو

 

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

اما دل من از ستم عید غم نهاد

رنگ خزان گرفت