X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
جمعه 4 آذر‌ماه سال 1384
سهراب سپهری

 

 

 

مرز گمشده 

 

 

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت

و صدای در جاده بی طرح فضا می رفت

از مرزی گذشته بود،

در پی مرز گمشده می گشت

کوهی سنگین نگاهش را برید

صدا از خود تهی شد

و به دامن کوه آویخت:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده

و کوه از خوابی سنگین پر بود

خوابش طرحی رها شده داشت

صدا زمزمه بیگانگی را بویید،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد

 

کوه از خوابی سنگین پر بود

دیری گذشت،

خوابش بخار شد

طنین گمشده ای به رگ هایش وزید:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده

سوزش تلخی به تار و پودش ریخت

خواب خطاکارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد

 

انتظاری نوسان داشت

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی درتنهایی می گریست