آرشیو
موضوع بندی
پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1384
حمید مصدق

 

 

 شیر سنگی

 

ای شیر، ای نشسته تو غمگین و سوکوار

ای سنگ سرد سخت

تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی

یکبار نیز نعره بکش

غرشی برآر

 

تا دیده ام تو را

خاموش بوده ای

در ذهن همگان

بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای

 

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است

 

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب می زند ؟

باور کنم هنوز

از ترس خشم تو

شبها پلنگ از سر کهسار دور دست،

دست طلب به دامن مهتاب می زند ؟

 

از آسمان سربی

یکریز و تند ریزش باران است

از چشم شیر سنگی خونابه سرشک روان است

 

ای شیر سنگی، ای تو چنین واژگونه بخت

ای سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نیز در مصیبت تو

گریه می کنم .


سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1384

 

 

کیفر

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

 دشنه ئی کشته است

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 سخت دندان گرد آغشته است

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری

 نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

شکسته اند

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در

وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند

و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

 

جرم این است !

جرم این است


شنبه 7 آبان‌ماه سال 1384
دکتر حمیدی شیرازی



این شعر زهره جان برای هزار ویک شب فرستاده ازش خیلی ممنونم


مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریدون زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
من این نکته نگیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی به آغوش دریا بر آید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای منی آغوش واکن
که میخواهد این قوی تنها بمیرد

 


پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1384
فریدون مشیری


گنجینه

شب، در آن جنگل ساکت سرد

برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه می کرد

بسته برف و سیاهی ره ما

 

با رفیقی در آن تیره جنگل

راه گم کرده بودیم و، در دل

حسرت آتش سرخ منقل

آتشی بود جانسوز بر دل

 

راستی، بود این همدم من

پهلوانی بسان تهمتن

قهرمانی جسور و قوی تن

سینه پولاد و بازو چو آهن

 

منکر عشق و شوریدگی ها

بی خیال از غم زندگانی

دل در آن سینه چون سنگ خارا

غافل از کیمیای جوانی

 

من جوانی پریشان و عاشق

سخت شوریده، دلداده، شاعر

زندگی در هم و نا موافق

زنج و غم دیده، آشفته خاطر

 

او، همه قدرت و پهلوانی

من، همه عشق و شوریدگی ها

من شده پیر اندر جوانی

او از این بی خیالی توانا

 

باد یخ بسته هنگامه می کرد

ما خزیده پناه درختی

شب، در آن جنگل ساکت سرد

خورده بودیم سرمای سختی

 

آن قوی پنجه، از سوز سرما

عاقبت گشت بی حال و مدهوش

من در اندیشه ی آن دلارا

کرده سرما و دنیا فراموش

 

آتش عشق آن یار زیبا

شعله ور بود در سینه ی من

تا رهانید جانم ز سرما

جاودان باد گیجینه ی من!


یکشنبه 1 آبان‌ماه سال 1384




سخنی نیست

چه بگویم؟ سخنی نیست

 

می وزد از سر امید، نسیمی؛

لیک تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

به روش

نارونی نیست

چه بگویم؟ سخنی نیست

 

پشت درهای فرو بسته

شب از دشنه دشمنی پر

به کنج اندیشی

خاموش

نشسته ست

بام ها

 زیرفشار شب

کج،

کوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

 

چه بگویم ؟ سخنی نیست

 

در همه خلوت این شهر،آوا

جز زموشی که دراند کفنی

نیست

ونذر این ظلمت جا

جزسیا نوحه شو مرده زنی

نیست

 

ورنسیمی جنبد

به رهش نجوا  را

نارونی نیست

چه بگویم؟

سخنی نیست