X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 13 مهر‌ماه سال 1384



پائیز

از مهرگان بیزارم و از نام پائیز

وز مهر دارم دیده ای از گریه لبریز

در مهر بی مهر

هر برگ زردی کز درختی پیر و رنجور

میافتد و میلغزد و بر خاک راهی می نشیند

همراه آهی کز دلم سرمیکشد تلخ

در خاطرم یاد سیاهی می نشیند

از باد پائیز

می پیچدم در یاد، فریاد جدایی

وز برگریزش میدود در خاطر من-

پژمردن آن عشق دیرین خدایی

 

در ماه پائیز

او بی خبر از حال من خاموش میرفت-

اما مرا در سینه فریادی نهان بود

یک کاروان اندوه در راه سفر داشت-

خود کاروانسالار پیر کاروان بود.

 

یک روز ابری،روز خاموش و غم انگیز

او بود و من،اما مه او ... یکعمر،تلخی

من بودم و او

اما نه من .... یک کوه،اندوه

در پیش رو، کوه مصیبت دشت تا دشت

در پشت سر، دریای محنت،کوه تاکوه

او رفت خاموش

من ماندم و اشک

من ماندم و آه

من ماندم و فریاد جانکاه

آن نام جانداروی شیرین

وآن عشق جاویدان دیرین

تالحظه های مرگ پیوند

تا واپسین دم میدود در یاد تلخم

او را چه نامم؟

او را چه گویم؟

او نیمی از من بود و من نیمی از اویم

آن بخت خفته

همزاد من، نیروی من، بال وپرم بود

او مادرم بود