X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
شنبه 2 مهر‌ماه سال 1384
سهراب سپهری



دلسرد



قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.

 

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

 

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

 

گاه می لرزد باروی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

 

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوارگرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت