X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1384



خشم


این رشته های دوزخی استخوانگداز

پیچنده اژدهاست، عصب نیست در تنم

در زیر پتکهای گرانبار زندگی

چون رعد می خروشم و فریاد می زنم

ژرفای و هم خیز جهانی پر از هراس 

روز مرا ، سیاه تر از شام کرده است

دستی درون کالبد سخت جان من

افعی نهاده است و عصب نام کرده است

 

گیتی اگر بهشت بود ، من جهنمم

فریاد از این عصب که بود اژدهای من

ضحاک عصر خویشم و گر نیک بنگری

اعصاب زخم خورده من، مارهای من

 

طوفان خشم من چو بجنبد ز موج خیز 

دیگر با یاد مردم در یا نورد نیست

آن لحظه ای که شعله کشد برق خشم من

هرگز به فکر خشک وتر وگرم و سرد، نیست

 

سوزان و شعله خیز و توانسوز و بی امان

خوئی که گاه می شود آتشفشان مراست

هنگام خشم، کودک افعی گزیده ام

تابم به جسم و آتش سوزان به جان مراست

 

همچون بنای زلزله دیده،دقیقه ها 

میلرزم و ز پرده دل می کشم غریو

از چشم من شراره جهد همچو اژدها

در گیرو دار خشم، در آیم بشکل دیو

 

گاهی ز دست خشم ، چو غرنده تندرم

وین نعره های من فکند لرزه در سرای

دردانه کودکم بزند داد: « وا امان!»

بیچاره همسرم بکشد بانگ: « وا خدای!»

 

فریاد میکشم ز جگر همچو بانگ رعد

گوش سای، کر شود از نعره های من

آنسان که بمب ،لرزه به شهری برافکند

لرزند شیشه ها ز طنین صدای من

 

آن لحظه، هر که بر رخ من بنگرد، ز بیم 

فریاد می کشد که:بشر نیست ، اژدهاست

فرزند من بدامن مادر برد پناه

کای مادر ! این پدر نبود، او بلای ماست

 

در این نبرد که شود خسته دیو خشم 

رو می کند سپاه نامت بسوی من

اهریمن غضب ، چو نهد روی در گریز

پا می نهد فرشته رحمت بکوی من

 

آنگاه می نشینم و شرمنده از گناه

سر میهنم به دامن خجلت ز کار خویش

خواهم به دستیاری چشمان اشکبار 

آبی زنم به چهره اندوه بار خوش