X
تبلیغات
رایتل
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1384


اسیر دل

 

غروبا که میشه روشن چراغا

میان از مدرسه خونه کلاغا

یاد حرفای اون روزت می افتم

که تا گفتی به جون و دل شنفتم

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

غروبه بر می گردن باز کلاغا

به یادم باز میاد اون کوچه باغا

هنوز تو اون کوچه رو اون اقاقی

دلی که کنده بودیم مونده باقی

یادت می آد به من گفتی چیکار کن ؟

گفتی از مدرسه امروز فرار کن

فرار کردم من اون روز زنگ آخر

نرفتم مدرسه تا سال  دیگر