X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
هزار و یکشب

آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1384
بنان



چنان در قید مهرت پای بندم

 

چنان در قید مهرت پای بندم              که گوئی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگیریم

گهی بر حال بی سامان بخندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست            مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور

بر آساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت                گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج من راحت توست 

من این بیداد بر خود می پسندم

 

 

 


سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1384
فرهاد





اسیر شب


جغد بارون خوردهایی تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه

کی میدونه تو دل تاریک شب چی می گذره

پای برده های شب اسیره زنجیر غمه

دام از تاریکی ها خسته شده                  همه درها به روم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم                  شب اسیر تور سرد  آسمونا

پابپای سایه ها باید برم  

 همه شب به شهر تاریکی چنون

دام از تاریکی ها خسته شده                  همه درها به روم بسته شده

چراغ ستاره ن رو به خاموشی میره

بین مرگ زندگی اسیر شدن باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه

توی خکستر قلبم بذر کینه میکاره

دام از تاریکی ها خسته شده                  همه درها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودشو اینرو انرو می زنه

تو رگای خسته سرد تنم

ترس مردن داره پرپری میزنه

دام از تاریکی ها خسته شده                  همه درها به روم بسته شده

دام از تاریکی ها خسته شده                  همه درها به روم بسته شده

                

 


دوشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1384
فروغ فرخزاد






این شعر و تقدیم میکنم به آسیه خانم امیدوارم که هر کجا هستند موفق باشن





وداع

 

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد، میرقصد اشک

آه ،بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم ، خنده به لب ، خونین دل

میرم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 


یکشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1384
داریوش










چکاوک


کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو وسرشارم از هوای تو

لبریزم از عشق تو وسرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقم و

پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقم و

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن من و نرو، نبودنت مرگ منه، راهی این سفر نشو

نذار که عشق من و تو، اینجا به آخر برسه، بری تو و مرگ من از،رفتن تو سر برسه

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

نوازشم کن و ببین، عشق میریزه از صدام ، صدام کن و ببین که باز، اونچه میگن ترانه هام

اگر که من به چشم تو، کمم، قدیمیم، گمم، آتشفشان عشقم و، دریای پر تلاتمم

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

 


 


شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1384
سهراب سپهری





این شعر تقدیم میکنم به آقا سهیل امیدوارم که در همه مراحل زندگی موفق باشن

نیایش


نور را پیمودیم دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم

کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت ، درنگی کردیم

بر لب رود پهناور رمز ،رویا ها را سر بریدیم

ابری رسید و ما دیده فرو بستیم

ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم

لرزان ، گریستیم . خندان ،گریستیم

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، در خور آسمانها شدیم

سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما به هم پیوست و ما ، "ما" شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتییم و خنده زدیم

نهفتیم و سوختیم

هرچه بهم تر ، تنها نر

از ستیغ جدا شدیم :

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی


جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1384
chris de burgh

 


این شعر زهره خانم برای ما فرستاده ازش خیلی ممنونم



It’s me

 

 

The autumn leaves were falling

On those old cathedral walls

There were candles in the darkness

Singing in the choir

And reading out the names

Of all the ones who’ve gone before

Well I could tell that you were thinking

About the meaning of it all

 

And you said to me “who will open up my eyes

To the wonder and the glory and the stars in the sky”

And you said to me

“for this road I’m travelling on

I need someone beside me forever .Who?”

And I said “it’s me , and I’m ready to go , ready to show

That I’ll never let you down

And I want you to know , that this power will grow

Every day , every beat of my heart

Forever , forever…

We went to the river

And we found a small café

They say that over in the corner

Sat the writer Ernest Hemmingway

And here he made the story of the lovers in the war

And through it all they stayed together till the rain had to fall

And you said to me “who will be the one apart

Who will teach me , with conviction all the ways of the heart?”

And you said to me

“on this journey of my life

I need someone to love me forever . who?”

And I said listen:

It’s me , and I’m ready to go , ready to show

That I’ll never let you down...

I love you forever , forever …

 

 


پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1384






باز سحر اومد


خدایا هر که با من آشنا شد           نمی دونم چرا از من جدا شد

روز اول که اومد با وفا بود         وقتی نازش کشیدم بی وفا شد

باز سحر اومد آفتاب دراومد         با خنده گل شب به سر اومد

گلی  دارم به گلزار  زمونه          که آهم سردتر از باد خزونه


 


 


چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1384
باورم نمیشه



باورم نمیشه

 

روزی که ما به هم آشنا شدیم چه خوب بود

مثل این روزا نبود یه روز بی غروب بود

اما تا دلامون از همدیگه بی خبر شد

سینه مون مث کویر تشنه و تشنه تر شد

دیگه اون روزا گذشت زندگی همینه

غنچه دیگه وانمیشه  تو کویر سینه

دیگه نگو دوستم داری باورم نمیشه

تو اون نبودی که با من بمونی همیشه

از گذشته حرف نزن که دلم تنگه هنوز

بعد تو عشق دیگه نیست یا اگه هست واسه من پررنگه هنوز

گل سرخ عشق ما گل خوش رنگ هنوز

اگه پرپر نکنی گلی که تو قلب ماست بهترین رنگ هنوز


سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1384
خیام


موسم گل


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که مجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش و جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتی است به گوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

موسم گل دوره حسن

یک دو روز است در زمانه

ای به دل آرایی به عالم فسانه

ای که ز تو مانده نکویی نشانه

خاطر عاشقان را میازار

خوش نباشد ز معشوقه آزار

گر بسوزد شمع و پروانه را با زبانه

چون شود روز شمع و شب را نبینی نشانه

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده گل رنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

میکی صید مرغ بسته            میزنی سنگ بر شکسته

میکشی با تیغ ستم یار خسته

خسته دلان یکسره در خون نشسته

خویش را بیگانه سازی

نیست و آیین عاشق نوازی

ای که در دیده ما نشسته رحمتی کن

با دل عاشق زار و خسته

میکنی صید مرغ بسته       می زنی سنگ بر شکسته

می کشی با تیغ ستم یار خسته

خسته دلان یکسره در خون نشسته

 

 

 

شعر:  خیام

 


دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1384
ماشین مشتی ممدلی




ماشین مشتی ممدلی


  ماشین مشتی ممدلی         ارزون و بی معطلی

این اوتولی که من میگم        فورد قدیم لاریه

رفتن توی این اتول          باعث شرمساریه

نه قابل کورس شهریه       نه قابل سواریه

  بار کشیده بس که از         قزوین و رشت و انزلی

ماشین مشتی ممدلی         ارزون و بی معطلی

ماشین مشتی ممدلی          صندلیاش فنر داره

بلیت فروش مشتی و         شوفر بی هنر داره

  بهر مسافرین خود           زحمت و دردسر داره

رفتن با اتول بود            باعث کوری و شلی

ماشین مشتی ممدلی         ارزون و بی معطلی

مسافر از بوی اتول         تا میشینه کسل میشه

  از متلک شنیدن و            بور شدن خجل میشه

بس که فشار به او می آد     دچار درد دل میشه

پاره شود لباس اگر           گیر کند به صندلی

ماشین مشدی ممدلی        ارزون و بی معطلی

  این اتولی که از قفس       تنگتر و کوچکتره

جای چهل مسافر           گده و چاق و لاغره

شوفره بس که ناشیه        اتول همیشه پنچره

راه نرفته در میره           لاستیک چرخ اولی

  ماشین مشتی ممدلی         ارزون و بی معطلی

این اتول شکسته           از سیستم قد یمیه

طابر اون قراضه و       پیستون اون لحیمیه

شوفره  دائما پی          لوده گری و لیمیه

  سر بالایی نمیکشه        مگر با خیلی معطلی

بس که ماشالا محکمه      راه نرفته پنچره

از حلبی شکسته ها         ساخته مبل و صندلی

ماشین مشتی ممدلی         ارزون و بی معطلی

 

 

 

 

 


   1       2       3    >>